محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

341

مناقب مرتضوى ( فارسي )

كرده . زن بيچاره چون اين بشنيد از عجز به خاك نياز غلطيد و گفت : اى ولى بر حقّ ، به حق خالق بىچون و به دوستى پيغمبر كه به قدرت ولايت شوهرم را به صورت اصلى به من نماى و زنگ اندوه از دل غمديده‌ام بزداى . فرمود : ريسمانى در گردن آن سگ كرده پيش من حاضر گردان . زن خوشحال گرديد و باز با مردم خود به سوى بيابان پوييد و ريسمان در گردن سگ كرده نزد امير آورد و چون سگ حاضر گرديد ، اشك خجالت از چشم بباريد و به زارى تمام بناليد . امير المؤمنين دست مناجات به درگاه قاضى الحاجات برآورده از براى او دعا كرد ، در ساعت به صورت اصلى باز گرديد . همچنان لباس در بر و دستار بر سر به خاك افتاد و بناليد و گفت : يا امير المؤمنين ، به تو شك آوردم سزاى خود ديدم ؛ اكنون از مرگ بيزار گرديدم ، از روى مرحمت و لطف درى به روى من بگشاى و مرا به راه هدايت دلالت كن . امير چون ديد كه هواى دين اسلام در دل او منزل نموده ، زبان مبارك به تلقين گشوده ، ايمان تعليم فرمود . آن مرد به دين محمدى ايمان آورده از اهل يقين گرديد . » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « چون امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - از نهروان به فتح و فيروزى بازگشت ، بر سر دو راه افتاد ؛ نهر عيسى و نهر ديگر . در يك راه آب بود و راه ديگر آب نداشت . امير المؤمنين با لشكر ظفر اثر به راه بىآب روان شد . چون قدرى راه بريد ، هوا در غايت گرمى بود ؛ عطش بر لشكريان غالب گرديد . از كثرت حرارت ، آب در دهان ايشان خشك گرديد . بعضى از منافقان زبان طعن گشادند و روى به وادى سرزنش نهادند . مؤمنان از افواه [ ايشان ] 9853224 خ 0 47 خ آزار يافته به خدمت امير شتافته ، سخن منافقان به عرض رسانيدند و از بىآبى چون شعلهء آتش فرياد بركشيدند . امير فرمود : لشكريان تمام حاضر گردند و قدرت خداى تعالى را ناظر باشند . پس در خيمه امير نشسته بود به قنبر فرمود : اين زمين را بكن . چون كندند ، سنگ عظيمى ظاهر گرديد . به نفس نفيس خود آن سنگ را دور افكنده زينه‌اى [ - پلّه ] هويدا شد . به قنبر فرمود : در آنجا درآيد و حقيقت را معلوم كرده عرض نمايد . قنبر - رضى اللّه عنه - به موجب فرموده عمل كرده عرض نمود كه سى و پنج زينه در رفتم ؛ درى از سنگ مقفل آشكار شد ، معلوم نيست كه كليدش در كجاست و گشودن آن ، در غايت اشكال است بلكه محال . شاه ملك ارشاد از عمامهء خود كليدى برآورده به قنبر داده فرمود : برو و در را بگشا و جام آبى بيار . قنبر روانه گرديد . چون در را بگشاد ، حوض آبى ديد و بر كنار حوض ساقى كوثر را مشاهده نمود . حيرت بر حيرتش افزود . امير جام پر از آب كرده به دو داده فرمود : اى قنبر ، آب را بگير و حاجت تشنگان را برآور . قنبر جام آب به دست گرفته متوجه